توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش
شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش
غصه ی یه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده
می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده
زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه
ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه
وقتی از زندگی سيرم ، تـــو که تسکين ِ دردی
ديگه تو هم نمی تونی پلک خيسمو ببنــــدی
وقتی حتی گريه با مـــن شعر رسوايی می خونه
همون بهتر که این دل درپیش تو بمونه
به يـــاد تو خوانـــــدم از گرمـــی دستانت
در يــــــادِ مــن مــانــده اشـک دو چشمـــــانـت
در هر نفسی بايد از عشق تو خوانـدن را
زمزمه کرد با اشــــــک در اين شب بـی سودا
در اين سکوت عشق ، دستانِ مرا در ياب
هم صدا بخوان با من چون سکوت يک مرداب
در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد
عــاشق تــــر از ديــروز جز عشق نمی خواهد
از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازيم شيداست
در رکــوع چشمانت بـــــــت پــرستيم پيداست
رؤيا جونم مواظب خودت باش
توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش
شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش
غصه ی یه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده
می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده
زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه
ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه
وقتی از زندگی سيرم ، تـــو که تسکين ِ دردی
ديگه تو هم نمی تونی پلک خيسمو ببنــــدی
وقتی حتی گريه با مـــن شعر رسوايی می خونه
همون بهتر که این دل درپیش تو بمونه
به يـــاد تو خوانـــــدم از گرمـــی دستانت
در يــــــادِ مــن مــانــده اشـک دو چشمـــــانـت
در هر نفسی بايد از عشق تو خوانـدن را
زمزمه کرد با اشــــــک در اين شب بـی سودا
در اين سکوت عشق ، دستانِ مرا در ياب
هم صدا بخوان با من چون سکوت يک مرداب
در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد
عــاشق تــــر از ديــروز جز عشق نمی خواهد
از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازيم شيداست
در رکــوع چشمانت بـــــــت پــرستيم پيداست
رؤيا جونم مواظب خودت باش
توى اون ساعت اگه همه چيزهاى خوب دنيا رو هم بهت بدن تو اونا رو با يه دل سير گريه کردن عوض نمى کنى..
اونقدر از خودت مى پرسى چرا ...؟؟
چرا بايد اين قدراز صميمى ترين دوستم دور باشم که نتونم باهاش يه درد دل ساده بکنم ؟
چرا بايد خوشحال باشم وقتى که نيستم؟
چرا بايد لبخند بزنم وقتى که دلم گريه مى کنه؟
چرا بايد اونقدر خودمو تنها ببينم كه تصور كنم مردم و ديگه زنده نيستم ؟
چرا هيچ کس به صداى ناله ى برگ هاى پاييزى وقتى زير پاى رهگذر ها خرد ميشن گوش نمى ده..؟
چرا بايد از اونى که خيلى دوستش دارى دور باشى....؟؟؟؟
و ........
بعضى وقتا دل آدم اين قدر پره که يه ورق کاغذ براى خالى شدنش کافى نيست...
هميشه يه سنگى جلو پاى همه هستش .وقتى که عاشق مى شى هزار تا خط قرمز مى ياد جلو .هر درى مى زنى همه رو کنار مى زنى . کارت به منت کشى مى کشه. دنيا پست و بلندى زياد داره ، ولى مگه يه آدم چقدر صبر داره ..؟؟ شونه هات هر چقدر هم بزرگ باشه خلاصه زير مشکلات خورد مى شه.اين دنيا اينقدر پست هستش که وقتى خورد شدى کسى که واسش جون ميدادى تو رو از ياد مى بره.عشق خوبه اما عشق يه طرفه خيلى بده.اينايى که مى گم دليل نمى شه که خودم همش رو تجربه کرده باشم . ولى اين سخته که عشق دو طرفه رو بدست بيارى ، اونم خيلى باعظمت و بى ريا ، اما همه بخوان جلوت سنگ بذارن .

چند وقته برام مشكلات و سختى هاى دور و برم مهم نيستن يعنى من سعى كردم نسبت بهشون بى تفاوت باشم ... فقط به اين فكر مى كنم كه من و همون كسى كه بهتون گفتم تو دلمه با هم هستيم ... به روزاى خوب آينده فكر مى كنم و غما رو از دايره ى مغزم مى زنم كنار ... اون بهم ياد داد اين طورى باشم ... مى گفت اگه بخواهيم همش به مشكلات و غما فكر كنيم بايد 24 ساعته هر دومون بشينيم گريه كنيم ، پس بيا به خوبى ها فكر كنيم به اين كه خدا ما دو تا رو سر راه هم گذاشت و اين عشق بزرگ رو بهمون هديه داد ... اگر هر كسى همين طورى فكر كنه ديگه كسى دلش غمگين و پر غصه نيست ..
جدايى سخته ... اما اينكه دستاى آدما از هم جدا باشه خيلى بهتره تا دلاشون جدا باشه ...
نزديك عيده ... اينجا عيد نوروز مثل ايران صفا نداره ... بوى عيد و بهار رو نمى تونى استشمام كنى اين جور موقع هاس كه دلم واسه وطنم پر ميزنه و دوست دارم اونجا باشم ...
خوب من شايد نتونم واسه ى عيد آپ كنم ... پس همين جا مى نويسم عيد همه تون مبارك و اميدوارم سالى كه در راهه يكى از بهترين سالهاى زندگى همه تون باشه ...
چقدر امروز آسمون گرفته ... بارون هم باريد ... اين شعر رو هم به رویا كه برام يه دنيا ارزش داره و بيشتر از هر وقت و هر كس ديگه دوستش دارم ،تقديم مى كنم... مواظب خودت باش ...
با تو ام اى سهراب
اى به پاکى چون آب ، يادته گفتى بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگى بايد کرد .
نيستى سهراب که ببينى که شقايق هم مرد ، ديگه با چى کسى رو دلخوش کرد ؟
يادته گفتى بهم ،اومدى سراغ من ،نرم و آهسته بيا ، که مبادا ترکى برداره چينى نازک تنهايى تو ،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو ،
خسته از دورى راه ،خسته و چشم به راه.
يادته گفتى بهم عاشقى يعنى دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتى چه تنهاست ماهى اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،يار غم ها باشه ،
يادته مى گفتى گاه گاهى قفسى مى سازم ، مى فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زندانى ست ، دل تنهايى تان تازه شود ،
ديگه حتى اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگى بره اين دل تنهايى من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت ،
راست مى گفتى کاش مردم دانه هاى دلشان پيدا بود آره ،
کاشکى دلشون شيدا بود ،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب ،
تو خودت گفتى بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.
ديرگاهى است که دل روز و شب مى ترسد ، با خودش مى جنگد.
...و به تو مى نگرم که دلم مدتهاست که شده حيرانت.
باز دل مى ترسد ، که مبادا روزى بروى از اينجا و بمانم تنها و بميرم رسوا !
باز من مى گريم که مبادا عشقم برود از يادت!!! بدهى بربادم و بميرم در غم .
باز در رويايت دل من مى ماند و به خود مى خندد که شده مجنونت!
تا کنون قلبم را اينچنين ديوانه.....من نديدم هرگز!
از نگاه پاکت دل من مي لرزد!باز هم مي ترسم!
نکند چشمانت روزگارى جز من به کسى عشق دهد!
اي اميد ماندن ، بى تو من خواهم ماند با دلى پر ماتم در پس تنهايى .
وقت آرامش شب از خيانت لبريز از همه بيزارم و تو را مى خواهم تا بميرم از شوق ....
لحظه ديدارت......
اى تو که آغوشت مأمن اين تنهاست....باز هم دريابم!
که پرم از گريه و بغضى کهنه ...روز و شب لبريزم.....
گرمى آغوشت برتر از يک دنياست ، در کنارت گويي مالکم دنيا را.
تو بمان تا عمرى من بمانم "شيدا"و نميرم "تنها" و تمام خود را بدهم در راهت .
من نخواهم هرگز که بجز چشمانت به کسى عشق دهم و کسى را جز تو لايق خود دانم.
من همه اميدم بسته به چشمانت
تو شدي رويايم!!
تو شدي دنيايم....
آسمان صاف و جاده بى پايان ، درختان زيبا و بلند و صداى پرندگان ، ، حرفهاى دل و دو عاشق تنها ...
آسمان تاريك و تار ، دو دل بيقرار به دور از هم و چشمان گريان دو عاشق ، تا سحر ... چه شب پراشكى ...
آسمان دل دو عاشق تنها ، گاه صاف و گاه ابرى ، گاه رنگين كمان و گاه باران ... اما صبور و شكيبا ...
درعمق چشمان تو چه مى گذرد ، تو که روحى به وسعت دريا دارى تو که در دور دستها هم مرا از دعاى خيرت بى نصيب نميگذارى ، تو که درکنارت معناى زندگى را فهميدم . با ياد تو عاشق بودن را چشيدم . با توعاشق بودن را تجربه کردم ، پيشاني به خاک وفاى تو ساييدم و با تو خوشبختى را احساس کردم ..
به ياد تو پايدار مى مانم ... به خاطر تو عاشقانه ميخوانم ... و به پاى تو هزاران بار مى ميرم... و عاشقانه فرياد مى زنم ، دوست دارم ...
مهربانم ، نمى دانى که چگونه وابسته ى وجودت شدم ... نميدانى که حرفهايت بهترين هديه است ..اى تک همدرد من در اين کره خاکى ،از تو ميخواهم تا ابد با من بمانى ...
از دست تو نيست دل من از گريه پره ... مثل تو طاقت نداره نباشى هر دم ميباره
ديگه اشكاى من طاقت موندن ندارن ... نباشى بى تو باز مى ميرن مى ريزن بى تو هر دم ميبارن
تو تموم دنيامى ، تو تموم حرفامى ،تو همه ى لحظه ى گرم عاشق بودنى
وقتى کسى رو دوست دارى حاضرى جون فداش کنى حاضرى دنيا رو بدى فقط يه بار نگاش کنى به خاطرش داد بزنى به خاطرش دروغ بگى رو همه چى خط بکشى حتى رو برگ زندگى وقتى کسى تو قلبته حاضرى دنيا بد باشه فقط اونى که عشقته عاشقى رو بلد باشه
کاش مى شد غم دلها را نگاشت کاش مى شد ماه را صفحه ى دل کرد و از خوبى و بدى در آن نگاشت ، کاش مى شد اشکها را بوسيد و گل ياد را بوئيد کاش مى شد به قنارى فهماند که زمستان زيباست ... كاش دلاى عاشقا هيچ وقت غم نمى گرفت ... اما شايدم غم دلامون باعث ميشه قدر لحظات شادى و با هم بودنمون رو بدونيم ... نظر تو هم همينه ..؟؟
خدايا .... ... خدايا از غمهايى كه به من دادى ممنونم ... خدايا ، من هم صبر و تحمل مى كنم تا ابرهاى فراق و جدايى از آسمان دلمان به كنار برود ، از تمام داده ها و نداده هايت ممونم ، داده هايت نعمت و نداده هايت حكمت است اى مهربانترين مهربانان ...

تولدت مبارك
هزار سال زنده باشى
سال ديگه قول ميدم حسابى جبران مى كنم
همين الان تصميم گرفتم اينو بذارم تا بدونى به يادتم و دوستت دارم واسه هميشه ..
امروز روز رفتنمه .... منتظرم بمون گلم من زود ميام پيشت ![]()

چند وقت پيش ، تولدم بود ...اما كاش يكى پيدا مى شد بگه ريحانه تولدت مبارك ... اما اصلا مهم نيست چون دوست ندارم كسى بهم بگه صد سال زنده باشى و از اين جورحرفا .. توى شب تولدم به چند سال اخير زندگيم نگاه مى كردم و كلا اتفاقاتى كه برام افتاد ... اصلا من يه فرد ديگه اى شده بودم .. تنها دو تا آرزو كردم .. دو تا آرزو كه هر كدوم رو خدا بهم مى داد راضى بودم .. يكى اينكه اين چند سال به عقب برگرده تا خيلى از اشتباهاتم رو تصحيح كنم و دومى اينكه سال ديگه همچينن موقعى نباشم ...
تا حالا شده سر يه دو راهى گير كنى ؟ يه دو راهى كه هر كدوم رو برى مسير زندگيت كاملا عوض ميشه و قابل برگشت هم نيست ..؟؟ بعد هم بهت بگن تنهايى بايد تصميم بگيرى كه كدوم راه رو مى خواى برى ..؟؟ مثلا بهت ميگن مى خواى تو دره برى ، يا تو آتيش ؟؟؟ خوب معلومه هيچ كدوم رو نمى خواى ... ترجيح مى دى سر جات بمونى .. ولى اصرار دارن كه مسير زندگيت رو بايد انتخاب كنى ... تا حالا برات چنين حالتى پيش اومده ..؟؟ مى خوام بدونم اون موقع چيكار مى كنى ؟؟ كدوم رو انتخاب مى كنى ..؟؟
تا حالا شده يكى بهت بگه پا روى قلبت بذار ..؟؟ بهت بگه كسيو كه دوست دارى فراموش كن ..؟؟ و اگه جواب بدى نمى تونم ، سخته .. بهت بگه تو خيلى كم اراده اى ... به نظر تو هر كى عشقشو فراموش مى كنه يعنى اراده ى خيلى قوى داره ؟؟؟
تا حالا شده يه خطا بكنى و براى تنبيه تو ، دلخوشى هاى زندگيت رو ازت بگيرن ...؟؟
تا حالا روزمرگى رو چشيدى ؟؟ يعنى ديروزت دقيقا عين امروز و فردا و چند روز بعدشه ، طورى كه روزا رو با هم قاطى مى كنى ..؟؟؟
تا حالا شده توى يه موضوعى مظلوم واقع بشى ولى همه تو رو ظالم خطاب كنن ؟؟؟
تا حالا شده كسانى كه مى دونى خيلى دوستت دارن به خاطر خودت خيلى چيزايى رو كه دوست دارى و برات مهمه ، ازت بگيرن و تو نتونى دم بزنى ، چون فقط دوستت دارن و اين كارا به خاطر خودته؟؟؟
تو رو خدا بهم بگو اين جور وقتا چيكار مى كنى ... ؟؟ بهم بگو من بايد چيكار كنم ..؟؟
تا حالا شده به يه حدى برسى كه خطا رو از صواب تشخيص ندى ؟؟ من الان اين طوريم ... شما به من بگيد چى درسته ، چى اشتباه ؟؟
شيدا ... تو هميشه همدم تنهايى هام بودى .. هميشه با حوصله به درددل هام گوش مى دادى و سنگ صبورم بودى ... هميشه وقتى تو دو راهى بودم بهم مى گفتى چى بهتره ... اما به خاطر يه خطايى كه داشتم من از تو دورم ... كاش هميشه باهام بودى .. كاش حرفامو بخونى و كمكم كنى شيداى من ...
دلم مى خواد با يکى درد دل کنم ، سرمو بذارم رو شونه هاش زار زار گريه کنم ، تا شايد درياى غم و اندوهى که رو دلم سنگينى مى کنه کمى فقط کمى سبکتر بشه ، ولى نمى دونم به کدامين دوست اعتماد کنم ...
خيلى دلم گرفته ...
اگه جواب سؤالامو نداريد ، حداقل برام دعا كنيد .. به خدا اگه همه چى به خوبى تموم شد ميام پيش تك تك شما و از خجالتتون حسابى در ميام .. اما الان درمانده و تنهام ...
شايد هر يه ماه يا دو ماه يه بار بتونم آپ كنم ، نه به خاطر اين كه مطلب يا حرفى ندارم ..نه ... به اين دليل كه نمى تونم بيام اينجا...
به اميد روزايى كه آسمون دلاى همه ى عاشقا پر از رنگين كمون و زيبايى باشه ...
خداى مهربان چشمانم به سوى درگاه رحمت توست ... كمكم كن ...
گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه
اگه دستم بگيري از غرورت کم نميشه
ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري
پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري
لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من
کاش چشات يه جاده ميز د از دل تو تا دل من
من از سفر برگشتم ... حدود دو هفته اى ميشه .... اما به يه دلايلى نتونستم و نشد آپ كنم يا اصلا به كسى سر بزنم حتى او ...
نمى دونم ... شايد اين آخرين آپ من باشه تا هميشه ، شايدم فقط تا چند وقت ... بستگى داره به يه چيزايى ..... اما خواهش مى كنم برام دعا كنيد .... برام مشكلى پيش اومده كه ....
تو رو خدا وبلاگم رو تنها نذاريد ... قول ميدم ... قول ميدم هر وقت برگشتم بيام حسابى پيش همه تون و جبران كنم ... ولى فراموشم نكنيد ... دعام كنيد ...
و اين هم براى او :
خــــــدايــــــــا .............................
اينم تقديم به تو :
خودكار را برداشتم شعرى برايت
بنويسم آرى ، مى نويسم چشمهايت
زيباترين شعر .... آه اما راستى هى
بود و نبودم فرق دارد تا برايت
بنويسم از عشق تو سرشارم گل سرخ !
بنويسم آتش مى زند بر من صدايت ؟
سردرد دارم خسته ام يعنى نمى دانم
تا كجا خواهد كشيد اين ماجرايت
هى باد مى آيد و من مى ترسم از باد
كو جانپناه دستهايت ، دستهايت
تنها پناه اين من وامانده از خويش
مى خواهمت بود و نبود من فدايت
گيرم تو را حاشا كنم عزيز زيبا
بر شعرهايم مانده اما رد پايت
نه راه پس دارم نه راه پيش اى دوست
ديدى چه كرد با من آخر چشمهايت
ريحانه عاشقه ، و تنهاست مثل هميشه .... اما الان بيشتر از قبل تنهاست ، مى ذارمش مثل قبل .... ريحانه ى تنها ....

دلم مى خواهد از درون فريادى بزنم و به همه بگويم دردى دارم كه خود نيز چاره ى آن را نمى دانم ... دلم مى خواهد از ته دل اشك بريزم و يك دل سير گريه كنم تا شايد كمى خالى شوم اما آه ... از اين روزگار بى رحم ...
گاهى اوقت عشق سرسبز و بهارى است و گاهى مانند خزان سرد و بى روح ... گاهى از رفتارهايم شرمنده مى شوم و خودم را گناهكار و خيلى خار و حقير مى پندارم .... بعضى وقت ها مى رسد كه تنها نيازم يك دست گرم و مهربان و يا يك شانه براى گريه كردن است اما كمبودش را دلم به خوبى حس مى كند و باز هم سكوت هميشگى ....
گاهى حس مى كنم چه شاد و سرحال و سرزنده ام و گاهى احساس مى كنم نسبت به سنّ كمى كه دارم خيلى خسته و از بين رفته ام ....
من خطا مى كنم ... يا آنها.... يا او.... ؟؟؟؟
شايدم همه مان و شايد هيچ كدام ...
چراهاى زيادى دارم كه بدون زيرا مانده اند و ..... دلم مى خواهد بميرم شايد راحت شوم اما او چه مى شود ؟؟؟ خدايا چرا ؟؟؟؟؟
هوايم ابريست گويى كه غبار دورى تو سراسر وجودم را فرا گرفته وابر چشمانم هواى گريه دارد نم نم اشك بر روى صفحه ى كاغذ فرو مى ريزد وقلبم ازرنج و دورى تو حكايت مى كند انگاركه تمامى غمها به سويم پرواز مى كنند ديگر نيستى تا پنجره ى چشمانم را به رويت بگشايم . ديگر نيستى تا برايم تبسم كنى ومن از لبخند شيرينت قصه شادى را نظاره كنم اى سر و پا همه خوبى به تو مى انديشم ، عزيزم ـ هم اكنون كه برايت مى نويسم هوا سرد وغم انگيز است آسمان پر از ابرهاى سياه مى باشد ودلم سخت گرفته وتصوير تو هم روبه رويم است و چشمانت به چشمانم دوخته شده .... كاش به جاى اين عكس خودت نگاهم مى كردى و مانند هميشه من را آرام مى كردى ....
کجاست جاده اى که مرا به تو برساند ، کجاست کسى که آسمان را به من نشان دهد ، دلم از اين ابرها گرفته .....
پلکهاى مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد ، صداى خسته ى من است که از چشمانم بيرون ميريزند .....
يادته ازم خواستى ريحانه ى تنها رو بردارم و بذارم ريحانه ى عاشق يا فقط بنويسم ريحانه ... ؟؟؟ چطور مى تونم تنها رو بردارم حالا كه اين جا بى تو هستم .... خوب تو كه نباشى ، هر كس ديگه هم پيشم باشه من بازم تنهام .... مى ذارمش ريحانه ى عاشق تنها .... همون شيدا و تنها ... اين طورى خوبه ...؟؟؟؟
اين عكسى رو كه مى بينى خودم گرفتم از همون جايى كه تو الان هستى و من دورم ..... توى پاركه ... از شانسم هوا هم ابرى و زيبا بود ... مى بينى ؟؟؟ قشنگه ؟؟؟ دلم مثل همين آسمون گرفته .... الانم دقيقا آسمون همين طوريه ...
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشى يك روز
مى ميرم از پا مى افتم
به تو گفتم خودمو مى كشم و پر مى زنم تو آسمونا
بگو گفتم يا نگفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات
چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندم و اشك و بغض و آه و عكس پاره ى تو و من
بگو گفتم يا نگفتم
مگه بهت نگفته بودم بى تو روزگار من تيره و تاره
حالا يادگار من بعد سفر كردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده
عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده

دردى بدتر از واقعه ى هجران نيست
گر ترك وداع كرده ام معذورم
تو جان منى ، وداع جان آسان نيست
سلام دوستاى گلم ...
خوب اين پست اختصاص داره يه جورايى به خداحافظى ... آخه من دارم مى رم سفر ... مى رم ايران ، وطنم
در ضمن يه معذرت خواهى هم بد نيست بكنم آخه اين اواخر خيلى كمتر به شما سر مى زدم شرمنده فرصت نمى كردم .... اما وقتى برگشتم قول ميدم جبران كنم ...

دردا كه درين زمانه ى پر غم و درد
غبنا كه درين دايره ى غــــــم پرورد
هر روز فــــــــــراق دوسـتى بايد ديد
هر لحـظه وداع هـــــــمدمى بايد كرد
سفر برايم هيچ چيزبه جز دلتنگى ندارد . اما زندگى به من آموخت....
براى بهتر ديدن عظمت و شکوه هر چيز،
بايد قدرى از آن دور شد!!!

حس مى کنم چى مى گذره تو قلبش ، وقتى مى بينه مرگ لحظه هاشو
آخه مـــــنم يه بـــــــرگ خشــــــک و زردم ، که بى صدا يه عمره گريه کردم
وقتى با چشمام مى بينم که يک برگ ، سيلى بى جا مى خوره از تـگرگ

پا مـــــــــيذاره خزون به باغ دلم ، با کلاغا سر ميدن آواز غــــم
يخ مى زنه تو سينه قلب خونم ، آخه من از تبار اين خـــــــزونم
حباب بغضم تو گلوم مى شکنه ، ابر دلم دوباره مى شه بارون
وقتى که پرپر مى شه گل تو گلدون ، خاليه از کبوترا آســمون
کبوتر دلم به فکر کوچه ، براى من زندگى ســـــــــــــرد و پوچه
اين داستان من و عشق منه :
يه گوشه ى دنيا ، يه قلب خسته ، تك و تنها زندگى مى كرد . همه ى قلباى ديگه اونو تنها گذاشته بودن . از نامردى روزگار و زمونه هيچى ازش نمونده بود . تموم اجزاش پاره پاره يود . جاى خنجراى زيادى روش نقش بسته بود و هر كدوم از خنجرا اونو ياد يه نارفيق مى انداخت .... آرزوى مرگ از خداى خودش رو داشت ... خوشى براش بى معنى شده بود .. هيچ كس و هيچ چيزى نبود كه دلشو بهش خوش كنه ... يكى وجود نداشت كه براش بود و نبودش تفاوتى داشته باشه ...
روزا از پى يكديگر مى گذشتند .. و او هر روز شكسته تر از روز قبلش مى شد ...
يه گوشه كز كرده بود و چشم انتظار يكى بود كه بياد اونو نجات بده .... اما آه
تنها همدمش ماه مهربون بود كه بعضى وقتا از گوشه ى پنجره مى تونست اونو ببينه .. اما چند وقتى مى شد كه ماه هم به او سر نمى زد و پشت ابراى سياه قايم مى شد ... انگار همه و همه با هم دست به يكى كرده بودن اونو از بين ببرن ...
بعضى روزا يكى مى اومد در خونه شو مى زد ... با كلى ذوق و شوق طرف در مى رفت ، اما ........ اما طرف راه رو اشتباهى اومده بود ...
يه شب از همون شبهاى تكرارى ، صداى در اومد ... رفت در رو باز كرد ، در حالى كه توقع داشت باز هم پشت در يه غريبه باشه و بپرسه فلان آدرس اينجاست ، ببخشيد اشتباه اومدم ، و راهشو بگيره و بره ... اون شب بارون شديدى مى باريد ... در رو باز كرد ... يه نفر بود كه از شدت سرما به خود مى لرزيد ... با صداى آروم گفت امشب منو مهمون مى كنى ؟؟؟... قلب تنها هم اونو به خلوتش راه داد ... و باهاش هم صحبت شد .... چه زيبا سخن مى گفت و چه صداى دلنشينى داشت ... حرفاى همديگه رو به خوبى مى فهميدن و درك مى كردن .. هر دو هم از زمونه شاكى بودن .. قلب احساس مى كرد اون شخص يه غريبه نيست ، احساس مى كرد سالهاست كه اونو مى شناسه ....
اون غريبه ى آشنا شد همدم قلب تنها ... همون قلبِ خسته ىِ تنهاىِ چند وقت پيش ، شده بود يه قلب شاداب و جوون و سرحال ...
قلب تنها حس مى كرد يه موضوعى هست كه همدمش ازش پنهان مى كنه ... يه روزى ازش خواست كه سرّش رو بهش بگه و اونم پذيرفت ... سينه اش رو شكافت .... قلب كه درست نگاه كرد در سينه ى او قلبى نيافت ... دلش به حال او سوخت ... غريبه ى آشنا قلب را گرفت بوسه اى بر او زد و گفت مى خواهم تا ابد با هم باشيم و او را در سينه جاى داد ...
قلب دگر تنها نبود .. دگر آرزوى مرگ خويش را نداشت ، چون مرگش مساوى با مرگ عشقش بود ... قلب عاشق با چه قدرت و نيرويى به خاطر معشوق مى تپيد .... قلب بهونه هاى زيادى براى زندگى كردن داشت و بزرگترين بهونه زنده نگه داشتن معشوقش بود ....
قلب دگر بى كس و تنها نبود ....











به نظر من زندگى مثل يه دريا با ساحلشه :
وقتى كودكيم كنار ساحل هستيم و با شن ها بازى مى كنيم ، كارى به كار كسى نداريم ، مشغول كار و بازى خودمون هستيم . وقتى جوون مى شيم دوست داريم بريم جلوتر و ببينيم چه خبره ، دو سه قدم كه مى ريم جلو آب سرده خوشمون مياد و پاهامون كم كم بى حس ميشه . و همين طورى بى پروا قدم بر مى داريم و ميريم جلوتر . تا يهو به خودمون مياييم كه اى واى از ساحل دور شدم !!! .... بعضى وقتا گول كوسه ها رو مى خوريم و مى ريم طرفشون كه اذيتمون مى كنن و وقتى اينو مى فهميم كه خيلى ديره و نابود شديم . اگه عاقل باشيم طرف اونا نمى ريم و تا مى تونيم ازشون فرار مى كنيم .
بعضى ها خيلى جلو مى رن تا اين كه تو دريا غرق مى شن و بعضى ها هم زود برمى گردن چون هميشه هر چقدر هم دور شده باشيم راه برگشت هست و بعضى ها هم زخمى برمى گردن (مثل من )
ما تا مى تونيم بايد از كوسه ها كه همون آدماى دورو و ... هستن دور بشيم و همون اطراف ساحل بمونيم و به قول خودمون پامون رو از گليممون درازتر نكنيم ...
اين تعبير من از زندگيه . دوست دارم تعبيرهاى شما دوستان رو هم بدونم و بدونم تعبير من تا چه حد درسته !!!!.....
چه زيباست نوشتن وقتى مى دانى او مى خواند ...!!!!
هر ثانيه كه مى گذره به لحظه ى سفرم نزديكتر مى شم ... از يه طرف آرزو مى كنم كاش عقربه هاى ساعت ديگه حركت نمى كردن .... اما ... اگه باز ايستن هيچ وقت لحظه ى بودن با تو رو نمى بينم
نمى دونى چقدر در حسرت فشردن دست هاى گرمت هستم ... چقدر چشم انتظار روزى كه زير بارون باهات قدم بزنم هستم .... حاضرم همه ى هستيمو بدم براى يك ثانيه بودن با تو ...
زندگى بدون تو برام بى معناست .... شبام بى تو بى فروغه ... دلم بى تو تنهاست ... چشام بى تو گريونه ... لحظه هام سرد و پوچ هستند ....
*•* توى آسمون دنيا هر كسى ستاره داره ... چرا وقتى نوبت ماست آسمون جايى نداره ... واسه من تنهايى درده ... درد هيچ كس رو نداشتن ... هر گل پژمرده اى رو تو كوير سينه كاشتن ... ديگه باور كردم آن را كه بايد تنها بمونم ... تا دم لحظه ى مردن شعر تنهايى بخونم ... *•*
اين شعرى كه اون بالاست هيچ ربطى به موضوع و حرفام نداره ..... همزمان با نوشتن داشتم گوش مى دادم ...
راستى به نظر تو عشق چه رنگيه ؟؟؟؟ از دوستام پرسيده بودم و هر كى يه چيزى مى گفت ... ولى دوست دارم بدونم نظر تو چيه ....؟؟؟ به نظر من ..... عشق ..... رنگيه از هر چى كه اسم تو رو اونه ... عشق با وجود تو معنا پيدا كرده ... تو همرنگ عشقى ... تو خود عشقى ...![]()
![]()
![]()
دلم هواتو كرده ![]()
فداى تو وجود من ... ![]()
دوستاى گلم خوشحال ميشم نظر شما رو هم بدونم .....
به نظر شما واقعا عشق چه رنگيه ...؟؟؟؟؟؟ ![]()

چند روز پيش داشتم نوشته هاى قديميم رو مرور مى كردم . جملات آموزنده و شيرينى پيدا كردم و تصميم گرفتم اين جا بنويسم تا شما هم استفاده كنيد ....
شما هم اگر جملات كوتاه و زيبايى داريد ممنون مى شم برام تو قسمت نظرات بنويسيد .
از خوبى هاى بى دريغ شما عزيزان متشكرم ....
- براى دنيايت آن گونه زندگى كن كه انگار هميشه زنده خواهى ماند و براى آخرتت آن گونه زندگى كن كه انگار فردا خواهى مرد . ( امام على (ع) )
- خوشبخت كسى است كه از سرگذشت ديگران پند بگيرد .( پيامبر اكرم (ص) )
- براى نا اميد ، زمين به اندازه ى خود او تنگ است . ( تولستوى )
- اميد و آرزو آخرين چيزى است كه دست از گريبان بشر برمى دارد . ( روسو )
- زمان براى عاشق و بيمار و زندانى و مقروض دير مى گذرد .( چايكوفسكى )
- اميد دارويي است که شفا نمي دهد ، اما درد را قابل تحمل مي کند .( مارشال آشار)
- زمان خواب شيرينى است كه بيدارى تلخى در پايان دارد .( راسين )
- اگر امروز به فكر آينده نباشى ، وقتى به گذشته مبدل شد حسرت خواهى برد .( ويلهلم شيللر )
- هر كس مرتكب اشتباه نشد ، اكتشافى هم نكرده است . ( گاليله )
- عشق گل سرخى است كه تنها در خاك دل مى رويد و به نور خدا و آب ايمان رشد مى كند .
- چون آرزوهاى بشر پايان ناپذير است ، براى اينكه به آرزويت برسى هرگز آرزو نكن .
- خردسال اگر تكرار بزرگسال شود ، تاريخ مى ايستد .
- آينده چيزيست که کسي آن را ننوشته است ، چه بسا چيزي که امروز از آن توست فردا آرزوي تو باشد .
- آسان آن است كه كسى را كه دوست دارى برنجانى ، سخت اين است كه درد به جا مانده را درمان كنى .
- تا وقتى خدا هست هيچ دليلى براى نا اميدى نيست .
- با عشق زمان فراموش مى شود و با زمان عشق .
- انسان ها شايد با شادى به هم نزديك شوند ولى با ناراحتى در هم فرو مى روند .
- حتى خدا را هم هر كس به تناسب شعور خويش مى شناسد .
- شاد كردن ديگران زحمتى ندارد ، فقط يك لبخند كافى است .
- ننگ است كه روشنايى ديدگان در ظلمات انديشه غرق شود .
- مغزم بر روى شعله هاى دلم كه براى قلبم مى سوخت كباب شد .
- در سفيدى چشمانت تمام رنگ ها را تجربه كردم ، تا به سياهى رسيدم .
سلام دوستان گلم ....
فرا رسيدن ماه مبارك رمضان رو به همه ى شما تبريك ميگم . از خدا مى خوام به حقّ بزرگى و عظمتش توى همين ماه مبارك هر چى تو دلاتون هست بهتون بده ....... آمين
اين پست و اين مطالب رو هم بنا به درخواست يكى از دوستان گذاشتم . اميدوارم كه استفاده كرده باشيد و بابت همه چى از شما ممنونم ....
* رمضان ماه پيكار درونى براى آمادگى بيرونى است .
* روزه سوختن است براى ساخته شدن !
* روزه صبورى است براى صابر شدن !
* ماه رمضان ماه صداقت دل هاست !
* رمضان ماه نمايش شكيبايى متقين است .
* در ماه رمضان عشاق عاشقانه پرواز مى كنند .
* رمضان ماه گسترش سنگفرش هاى كوه ايمان است .
* در رمضان بر جداره ى قلب ها و جان ها نور ايمان مى تابد .
* رمضان ماه عبور از درياى معرفت و رحمت و رسيدن به ساحل رضايت خداوند است .
* در ماه رمضان انسان در كاخ عبوديت به مهمانى مى نشيند .
* رمضان فرصتى براى جبران لحظه هاى غفلت انسان است .
* رمضان ماه شناختن اشك هاى گرسنگان و بيچارگان است .
* در رمضان انسان ابتدا خود را مى يابد .
* رمضان ، فروردين عبادت و بندگى است .
* انسانى كه از ماه رمضان سربلند بيرون بيابيد مانند كودكى است كه تازه از مادر متولد شده است .


با سلام به همه ى دوستان گل و خوبم ....![]()
خدا همه ى شما رو برام نگه داره .... مى دونيد چيه ؟؟؟؟؟؟.......
امروز براى من روز خيلى مهميه .... امروز يکى از بهترين روزهاى خداست ... امروز بهترين روز براى منه... امروز يكى از فرشته هاى خدا از توى آسمون به زمين اومده
.... امروز تولد عشقمه
... توى اين روز مهم و پر بركت خداى مهربون اونو به من داد ... خدايا ممنونم ازت ....
تولدت مبارك گل هميشه بهارم با اومدنت چراغ قلبمو روشن كردى * روز تولد تو ميلاد عشق پاكه براى شكر اين روز پيشونيم به خاكه * ![]()
![]()
عزيزم تولدت مبارك ... انشاءالله كه صدهزار سال و بيشتر و بيشتر زندگى كنى ... البته بهتره بگم زندگى كنيم ... من و تو .. با هم ... دومى بهتر بود !!! نظر تو چيه ؟؟؟.....![]()
من امروز خيلى خوشحال و شادم ... كاشكى الان كنار هم بوديم تا شادى هامونو با هم تقسيم مى كرديم .... تا من بهت مى گفتم كه تو چقدر براى من عزيزى .... تا مى گفتم ناز من تولدت مبارك ...
تولدت مبارك .... مى دونى چرا اين قدر مى گم تولدت مبارك ؟؟؟ آخه تولدت مبارك .... ![]()
اين سؤال رو هم خودش ازم پرسيد .. در حالى كه توى صداش غم و غصه موج مى زد به من گفت : آخه چرا دو نفر كه اين همه عاشق هم هستن توى رسيدن به همديگه بايد اين همه سختى بكشن و اذيت بشن ؟؟؟؟ مى خواستم بگه به خدا اين سؤال منم هست ، ولى كيست كه جواب منو بده ... اما گفتم اين رسم روزگاره ... يه آهى كشيد و گفت روزگار خيلى نامرده ....
عاشق و خسته و غمگين و پريشون ........ خـــــــــــــــــــــــداى مـــــــــــــــــن ......... چرا اين گونه تنهايم ؟؟؟ چرا ؟؟؟؟ آخه چـــــــــــــــــــــرا ...........
مى خوام يه اعتراف كنم .....
بهت قول داده بودم ، بهت قول دادم كه ديگه گريه نكنم ، يادته دوتامون بهم قول داديم ديگه اشك نريزيم ..... در مورد تو نمى دونم ... اما من زير قولم زدم ... آخه مگه ميشه ... دورى تو با اشك نريختن منافات داره .. با هم جور در نمياد .. مخصوصا الان كه بدجورى احساس تنهايى مى كنم ...
ميرم كنار پنجره ى اتاقم ... آهنگ ( دلمو بردى ) رو دارم گوش مى دم .... يعنى اگه در اوج خوشحالى باشم با اين ترانه به گريه مى افتم .. آخه ازش خيلى خاطره دارم ... خاطره هاى بد ، تو روزهاى سرد و بارونى و اون اشكاى ناتموم چشمام ..... نمى خوام حتى ياد اون گذشته ى تلخ بيفتم ، اون نارفيق ........... خـــــــــــــــدا ... من كه بازم دارم از اون روزا مى گم .... نسيم خنكى روى صورتم بازى مى كنه ، اشكام يكى بعد از اون يكى ميان پايين . به آسمون پر از ستاره نگاه مى كنم ... ياد اون وقتايى مى افتم كه توى اين آسمون به اين بزرگى حتى يه ستاره هم نداشتم ... اما حالا يكيشو دارم .... خداى من ، چرا امشب دلم اين طورى گرفته ............. چرا امشب من آروم و قرار ندارم .... خدا مى دونم دارى از اون بالاها به من نگاه مى كنى .... مى دونم و باور دارم كه صداى منو مى شنوى و نظاره گر دونه هاى اشكام هستى ... مى دونم كه مى دونى چقدر قلبم خسته و شكسته است .... دارى مى بينى اين جا دارم مى ميرم ....
امشب خيلى دلم گرفته ....
دلم گرفته ........
خيلى زياد ...
خيلى ...
نمى خوام وجود داشته باشم ...........!!!!!!!!
از خودم بدم ميــــــــــــــــــــــــــــــاد ........
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــداى من ............................................
دلمو بردى باز از نو ... ديگه چى مى خواى ...
دار و ندارم مال تو ... ديگه چى مى خواى ...
برو بذار بسوزم من با بى كسى هام ...
برو بذار بمونم با دلواپسى هام ...
هيچى نپرس فقط برو .... ولى فراموشم نكـــــــــــــــــــن ....

معمولا وقتايى حس شعر گفتن بهم دست مى ده كه يا خيلى غمگين و افسردم يا اين كه سراسر عشق و شادابى هستم .
تقديمش مى كنم به عشقم . قابل تو رو نداره مهربانم ، اميدوارم از من بپذيرى :
دلــــى داشــتم مــــــن پر از درد
دل تنها ، دلى خسته وشبـى سرد
و بـغضى كه گــــــلويم را گرفته
و انـدوهــــى كه قلبم را شــكسته
و چشمانى كه مى باريد هر شب
و لبــــخـندى كه مى پژمــرد بر لب
و مى گفتم خدايـــــا من اســــيرم
و آخر هـــم دراين خلوت مى ميرم
خداى مهربان عشــقى به من داد
كه بردم اين همه غـــم را من از ياد
و شب هايم پر شـد از ســـــتاره
دگر غــــــم بر دلــــم راهــــى نداره
و حالا هـستى ام ، جانـــم فدايش
و مى شينم به امّــــيد وصــــالش
تويى عشقم تو را من مى پرستم
كه بى تو من همان تنها و خستم
تو هستى بيقرار و عشق ريحان
تويى رؤيــــــاى او و ياور و جــــان

مي بينم صورتمو تو آينه با لبى مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه از من چى ميخواد؟؟
اون به من يا من به اون خيره شدم ؟
باورم نميشه هر چى مى بينم
چشامو يه لحظه رو هم ميزارم
به خودم ميگم كه اين صورتكه
مى تونم از صورتم برش دارم
مى كشم دستمو روى صورتم
هر چى بايد بدونم دستم ميگه
منو تو آينه نشون مى ده
ميگه اين تويى نه هيچ كس ديگه
جاى پاهاى تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا ازت چى مونده به جا
آينه ميگه تو هموني كه يه روز
ميخواستى خورشيد رو با دست بگيرى
ولي امروز شهر شب خونه ات شده
دارى بى صدا تو قلبت مى ميرى
ميشكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكه اش عكس منه
عكسها با دهن كجى بهم ميگن
چشم اميد رو ببر از آسمون
روزها با همديگه فرقى ندارن
بوى كهنگى ميدن تمومشون
دامن پر از ستاره كنم شب ز اشك چشمچون بنــــــــگرم به مـــاه و كنم ياد روى تو
سلام دوستان عزيز . ولادت امام زمان (عج) رو به همه ى شما تبريك مى گم .
پروردگار مهربانم ، ظهور امام غايبمان را نزديك كن و ما رو از رهروان او قرار بده و در پناه خودت محفوظ بدار..... آمين
تا ببينم لحظه ى موعود را
جمعه مى شد كاشكى هر روز من
من رو به آستان تو آورده ام زشوق
من انتظار وصل تو را مى برم بيا
روز و شب از غم هجران تو يعقوب صفت
جارى از ديده ما اشك بصرنيست كه هست
يا رنگ صبر بر شب تنهايى ام بپاش
يا غيبت هميشگى ات را حضور كن
من كه رو سياه اين قبيله ام
تو به خاطر خدا ظهور كن
بر دريچه ى قلبم نوشتم اين جا خانه ى توست . جايى كه خانه ى توست سراى هيچ كس نيست . بر دريچه ى قلبم نوشتم : ورود هر كس جز تو ممنوع ، غافل از اينكه تو قبل تر از اين ها وارد شده بودى .
به چشمانم آموختم چگونه بنگرند هر آندم كه در مشغله ى نگاه ها سرگردانند . به چشمانم درس پاكى و صداقت را يادآورر شدم هر آندم كه در درياى نگاه ها ناپاكى و دروغ موج مى زند به چشمانم آموختم در زاويه ى ديد هيچ كس جز تو نباشد هرآندم كه ما بين هزاران چشم اند .

وقتى همه چى به خير و خوشى تموم شد البته تموم كه نشد در حقيقت تازه شروع شد ، هنگامى كه با خودم خلوت كردم نمى دونستم با چه واژه هايى از خدا تشكر كنم نمى دونستم چى بايد بگم .! اشكام سرازير شد گفتم خدا جونم من همش بدى مى كنم تو مى پوشونى من همش گناه مى كنم تو مى بخشى وقتى هم ازت چيزى درخواست مى كنم با مهربونى و بدون منّت به من مى دى . آخه اين چى جور قانونيه ؟؟؟؟ جواب بدى هامونو با خوبى مى دى ولى ما باز هم متوجه نمى شيم ........ خدا اگه كافران مى دونستن كه تو اين قدر مهربون و خوبى در جا ايمان مياوردن . خوشحالم بنده ى تو هستم و خدايى چون تو دارم .... چقدر تو صبورى ....
و دونه هاى اشكام روى گونه هام مى چكيد .... توى خلوت سرمو پايين انداختم و صداى هق هقم بلند شد ..... چقدر خداى ما مهربان است !!!!......

وقتى براى اولين بار عاشق شدم ، فكر مى كردم دنيا فقط همينه ، لحظه هام يكى يكى گذشتن و هيچ وقت برنگشتن ، اما من قدرشونو نفهميدم . وقتى ستاره ى دلم ازم رو برگردوند براى چند وقت فكر مى كردم دنيا به پايان رسيده و بيشتر از اندازه اى كه تموم عمرم گريه كرده بودم به پاش اشك ريختم ...
الان مى فهمم دنيا فقط عشق و بى وفايى نيست ، خيلى چيزاى ديگه هم داره كه ما اونا رو نمى فهميم و نمى بينيم ... زندگى فقط توى يه چيز يا يه شخص نيست ... كه من اينو دير فهميدم ، خيلى دير .....
خداى مهربانم ، گناهان و خطاهاى من زياد است اما هيچگاه به اندازه ى رحمت تو نمى رسد ، پس مرا ببخش و بيامرز ...
آمين ....
دست خواهش چون صدف مگشاى پيش خاكيان
هر چه مى خواهـــد دلــــــــــت از عالم بالا طلب
این آهنگ على اصحابى رو كه خيلى دوست دارم رو گذاشتم براتون دانلود كنيد اميدوارم خوشتون بياد من كه عاشقشم
تقديمش مى كنم به عشقم شيدا
در آخر نظر هم بديد ممنونم ![]()
وقتى كوچيك بودم به اقتضاى سن كمم دنيا رو هم خيلى كوچيك مى ديدم ... توى ذهنم تصورات خاصّ خودم رو داشتم و هميشه هم كنجكاو بودم و در مورد سؤالايى كه به ذهنم مى رسيد پرسش مى كردم ، اطرافيان هم با حوصله جواب منو مى دادن ...
واقعا دنيا ، زندگى چيه ؟ اصلا معنى زنده بودن و زندگى كردن چيه ؟؟؟؟ .....
بد نيست براى چند دقيقه به خودمون ، كارامون فكر كنيم و به قول يكى از دوستا مى گفت طورى زندگى كن كه وقتى به پشت سرت نگاه مى كنى به خودت و زندگيت افتخار كنى . ما تا چه حد تونستيم اين كارو انجام بديم ؟؟ چند بار از اشتباهاتمون پشيمون شديم و خواستيم برگرديم ولى برنگشتيم چون خودمون نخواستيم ؟ چند بار گول ظواهر رو خورديم ؟؟؟
مردم دنيا ..... دست بكشيد از اين زندگى بى معنا ... به چه اميدى زنده هستيد ؟ به چه اميدى شب سرتونو رو بالش مى ذاريد و مى خوابيد ؟ روزهاى تكرارى ، حوادث تكرارى همه چيز برامون تكراريه ولى بازم دست نمى كشيم . انگار همش يه گمشده داريم سرگردونيم ولى دليل اين چيزا رو نمى دونيم ...
خوب براى مثال ، مى دونيم كه آخر عشقاى خيابونى چيه ولى بازم تن ميديم ... آخه چرا ؟؟؟ اگه مى دونى آخرش چى ميشه چرا مى رى طرفش ؟؟؟ چرا خودتو گول مى زنى ؟؟؟
خدا ، به همه ى ما عقل و فهم و شعور داده . اينا رو داده كه ازش استفاده كنيم ... چند دقيقه درنگ كنيم قبل از اين كه خطاى بزرگى رو انجام بديم ... حتى اگر شده براى چند ثانيه به آخر و عاقبت كارمون فكر كنيم و بعد آن را انجام دهيم ...
اين روزا آدم يه طورى شده ، يه حرفى رو كه يه جايى مى خونه يا مى شنوه ، حتى اگه هم خيلى روش تأثير بذاره بعد چند ساعت به آسونى فراموشش مى كنه .. عمدى در كار نيست ... اين روزا مشغله ى ذهنى فراوونه ... ولى تا كى به فرعيات برسيم و چيزهاى اصلى رو ول كنيم ؟؟؟ ...
شده تا حالا از خودتون بپرسين من چرا آفريده شدم ؟؟؟؟ و بعد هم بريد و دنبال جواب بگرديد ....
من جواب اين سؤال رو به تازگى ها پيدا كردم ... شما هم فكر كنيد و بگرديد شايد پيدا كرديد ... بهتون قول ميدم اون زمان احساس رضايت مى كنيد و خيالتون راحته .... مى تونيد امتحان كنيد !!!!
خداى مهربانم ، به همان اندازه كه به ما عقل و شعور داده اى . به ما قلبى سرشار از عشق خويش نيز عطا كن ... كه تو بخشنده ترينى ...
آمين ....
خستم ، دلم گرفته ، تنهام ..............
كى كه اين زندگى تلخ نهايى گردد ؟
يكى نيست بياد اشكامو پاك كنه و بگه ...............
سلام دوستان گلم ... امیدوارم حالتون خوب باشه ...
خوب براى شروع خيلى فكر كردم كه چى بنويسم . خوب من تازه كارم و مى خوام با كمك شما دوستان و نظراتتون اين وبلاگو شروع كنم و به اميد خدا ادامه بدم ...
اول هدفمو از وبلاگ نويسى مى گم :
هميشه وقتى دلم مى گرفت يا از موضوعى رنجيده مى شدم با خودم خلوت مى كردم و تو خلوت تنهايى اشك مى ريختم بعضى وقتا هم حرفامو توى يه دفتر ثبت مى كردم . خيلى حرفا داشتم كه دوست داشتم به گوش جوونا برسونم ... خيلى حرفا بود كه مى خواستم همه بدونن و ...
ولى دفترم رو تنها خودم مى خوندم و باز از تجربيات تلخ خودم تجربه مى گرفتم ... تا اين كه ......... يه روزى تصميم گرفتم يه وبلاگ درست كنم و بالاخره هم تا حدودى موفق شدم ...
اين جا دوست دارم از تجربه هام بگم ... دوست دارم درددل كنم و حرفاى دلم رو بنويسم و كلا از همه چى براتون بگم ...
جوونا كه خودمم يكى از اونا هستم دوست دارن همه چيز رو خودشون تجربه كنند و تقريبا ميشه گفت هيچ كس از تجربه هاى ديگران استفاده نمى كنه .. يعنى فقط تعداد محدود و انگشت شمارى اين كارو مى كنن .. خوب يدفعه هم به حرف ديگران گوش كنيم ... براى يه بار هم كه شده غرورمون رو كنار بذاريم و از حرفاى ديگران سرمشق بگيريم ... اينو كه ميگم خودم بعدها فهميدم ...
خوب حالا اينا رو فعلا بى خيال ، تا بعد ...
اميدوارم شما هم با نظراتتون منو همراهى كنيد و اگه حرفى يا درددلى داريد بدونيد جز خداى مهربون يكى ديگه هم هست كه حرفاتونو مى تونه گوش كنه و تا حد امكان كمكتون كنه ...
خداى من ، اى مهربانترينم ، لحظه اى مرا به حال خود وامگذار و در اين مسير نه چندان كوتاه با من باش ....
آمين ....



